توضیحات
نور آخرین چراغ، روی تشک خطی سفید انداخته بود؛ همان خطی که حمید روزی باور داشت دیگر هرگز آن را زیر پایش نمیبیند. جایی که پایان به نظر میرسید، اما در حقیقت مرز یک شروع تازه بود.
حمید روی تشک افتاده بود؛ با دستهایی لرزان و دلی که انگار میخواست از خودش فرار کند. اما خط سفید درست مقابل چشمانش میدرخشید؛ آرام و محکم، انگار میگفت:«هنوز میتوانی بلند شوی… هنوز قصه تمام نشده است.»
این قصه درباره پیروزی نیست؛ درباره ایستادن در کنار همین خط سفید است. جایی که یک نوجوان میفهمد شکست نقطه آخر نیست، بلکه قدم اول راهیست که با نفسهای بریده، با اشکهای پنهانی و با جملههای مردی که نامش را در یک دفتر آبی جا گذاشت، ادامه پیدا میکند.
«تا مرز سفید تشک» جاییست که ترس تمام نمیشود؛ اما آدم یاد میگیرد از همان جا، از همان خط، دوباره شروع کند.
توضیحات تکمیلی
| نوبت چاپ | اول ۱۴۰۵ |
|---|---|
| صفحات | 156 |
| جلد | شومیز |
| نوع کاغذ | بالک |
| شمارگان | ۱۰۰۰ |
| قطع | رقعی |


